۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

فضولي موقوف

اخيرا مطلع شديم اين آقاي عامل بدبختيها كه معرف حضورتون هستن بدون اجازه(طبق معمول ) وارد حريم خصوصي ما شده و اس ام اسهاي مارو ديد زده كه الهي سوسك بشه।
اين پست جواب بي ادبي ايشان بوده و مخاطب خاص دارد لطفا به خودتون نگيريد।
آقاي عزيز لطفا پاتو از اين رابطه دو نفره بكش بيرون و برو سراغ آدمهايي كه تو حد و اندازه خودت باشن و بذار بقيه زندگيشون رو بكنن।با اون كار زشتي كه كردي و پيام خصوصي يكي رو خوندي خيلي پررويي ميخواد كه پيام هم گذاشتي ।
در ضمن اينجا يه محيط خصوصي نيست اما اصولا آدمايي آدرس اينجارو دارن و پستاي منو ميخونن كه به من نزديكن و با اجازه خودم اينكارو كردن।اما مساله خوندن وبلاگ نيست مساله فضولي بيش از حد شماست كه ممكنه بزودي منجر به قطع رابطه من و پسر عموي عزيزتر از جانت بشه پس حواستو جمع كن چون من اصلا از اين خوشمزه گيهات خوشم نمياد!

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

ولنتاين كوفتي

چند ساله كه ديگه ولنتاين برام معني خاصي نداره و هر وقت اين روز كذايي ميرسه من و حناي عزيز گوشه خونه كنج عزلت ميگيريم و سعي ميكنيم زياد بيرون نريم تا رنگ قرمزي كه كل خيابونارو ميگيره و ميگن علامت عشقه نبينيم.اما امسال ولنتاين بعد از مدتها برام معني ديگه اي داشت و فكر ميكردم خب منم ديگه يكي رو دارم كه براش كادوي خشجل بگيرم و روز ولنتاين با هم باشيم و ديگه تنها نيستم{زهي خيال محال}.
البته ناگفته نمونه كه ولنتاين امسال هم واقعا به ياد ماندني شد در حدي كه ديگه هيچ وقت اين روز نميخوام با كسي قراري داشته باشم.
خلاصه ما بعد از مدتها كه س عزيز را در بوته آزمايش قرار داديم تصميم گرفتيم وارد يه رابطه بسيار ايده آل و خوب و ماندگار با س عزيز بشيم و فكر كرديم چه روزي بهتر از روز عشق كه عشق خودمان را ابراز نموده و رسما ايشان را به عنوان لاو خودمان به تمام دوستان و آشنايان معرفي كنيم.
در همين راستا طبق معمول هزاران تا ابر بالاي سر مباركمان ساخته و برنامه غافلگيري س عزيز را طراحي كرديم و س عزيز هم بيخبر از همه جا وعده داد كه به زودي به سمت شهر و ديار ما خواهد آمد ...
خلاصه در روز موعد س عزيز برنامه را به هفته بعد موكول كرد و هفته بعد هم شد آخر همان هفته و ما ناكام.
بالاخره از باب اينكه بيش از اين ضايغ نشويم مجبور شديم خودمان را لو بدهيم شايد س عزيز تحريك بشه و زودتر بياد فارغ از اينكه اصولا اهالي كريم كرمان باسن هيچ چيزي رو ندارن حتي تحريك شدن!!!!!!!!!!
بالاخره پس از اصراهاي فروان س عزيز اعلام كرد كه ما در روز موعود كنار شما خواهيم بود(تازه معلوم شد كه س عزيز اصلا ياد چنين روزي نبوده)اما باز هم تمام نقشه هاي ما نقش بر آب شد و بدليل عدم همراهي پسر عموي عزيز با س عزيز كه اصولا سر جاهازي ايشان و عامل تمام بدبختي هاي ماست برنامه كنسل ميشود و تمام هيجان اين روز براي ما ميشود اشك و تنهايي و مسايل ديگري كه دوستي به نام مارمولك فقط خبر دارد و بس!
خلاصه س عزيز كه بد قولي فقط واسه يه دقيقه اش هست ميگه عزيزم ما ايراني هستيم و بايد فرهنگ اصيل خودمان را حفظ كنيم و بنابراين در روز عشق ايراني كه 4 روز بعده اين ولنتاين غربي است ما جشن ميگيريم و روي هر چي عاشق غربزده است كم ميكنيم.
اما چي بگم كه اون روزم تبديل به فردا ميشه و بازم فردا بعلت فوت نوه عموي عمه خواهرزن همسايه بغلي دوست پسر دايي س عزيز برنامه عشقولانه تعطيل و س عزيز با سر جاهازي سياهپوش شده و به مراسم خاكسپاري ميرن(خدا رفتگان شمارو هم بيامرزه).
خلاصه الان از اون روز كذايي فقط يه كادوي قرمز مونده كه شده آيينه دغ ما!
نتيجه اخلاقي :سر جدتون دوست پسرتون رو از همشهريهاي قابل دسترس خودتون انتخاب كنيد تا بعد از چند ماه براي ديدنش مجبور به هماهنگي با وزارت راه و ترابري و سامانه اتوبوسرني و شركت هواپيمايي و سازمان رجا و كليه هتل ها و مسافرخانه ها و رستورانهاي بين شهري و كليه اقوام دور و نزديك طرف نشيد كه مانند ما با سر برويد توي ديفال و رنگ قرمز تا ابد برايتان تابو شود!
به قول رفيقي دوستي فقط همكلامي نيست بلكه همراهي و كنار هم بودن و لمس يكديگر در مواقع تنهايي است.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

اين روزها

با اين روزهاي پر از ديوار كنار نمي ايم...

كاش ويران شود!

براي تكيه

شانه هايت كافيست...

با اين روزهاي پر از ديوار كنار نمي آيم ...كاش ويران ।
براي تكيه
شانه هايت كافيست...

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

آقا دزده

ساعت شش صبح پنجشنبه توي تختم خوابيدم و دارم خستگي كلاس و راه قم رو در ميكنم. نيم ساعتي ميشه كه سرو صداهايي ميشنوم اما فكر ميكنم كه حتما مامان طبق معمول داره سروصدا ميكنه كه يكدفعه صداي باز شدن در با لگد مياد و مامان جيغ ميزنه دزد دزد!از جا ميپرم و ميرم تو سالن كه دزده فرار ميكنه و ميبينيم كه در و از پشت رو ما بسته كه دنبالش نريم هرچند ما از خدامون بود بره مگه ديوانه بوديم كه تعقيبش كنيم؟
زنگ ميزنم 110 بعد از نيم ساعت آقا پليس مهربون مياد اون سمت ميله ها و چندتا سوال بيربط ميپرسه و ميره بدون اينكه درو حتي روي ما باز كنه! جا داره كه همينجا از نيروي محترم انتظامي كه تمام سعي خودشو در گير دادن به نواميس ملت ميكنن تشكر كنم.
بالاخره مامان بعد از سه روز دزد محترم رو شناسايي ميكنه كه تو گلفروشي همسايه كار ميكنه و چند روزي بود كه غيب ميشه اما خب كاري ديگه نميشه كرد و آقا دزده هم برميگرده سر كارشو دوباره هر روز با هم روبرو ميشيم.