۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

خب امروز اول شهریوره و مرداد هم تموم شد!
زنیکه فالگیر دروغگو!اینم از تیر و مرداد پس چی شد اون آقای م و ح
عزیز که استاد دانشگاهه و قرار بود با هم عروسی کنیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
مریم گلی بیچاره من باید به تنهایی عادت کنی خوشگلم
دیگه همه چی تموم شد!یاد رمان صد سال تنهایی افتادم که به قول حنا جونی
وصف حال منه!!!!!!!!!!
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک قرمز دچار آبی دریای بیکران
شود.
چه سرنوشت غم انگیزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

یواشکی های ماه رمضون

خوب بازم ماه رمضون داره میادو بازم روزه خوریهای منو حنا شروع میشه!
یادش بخیر چه حالی میداد کوچه...یوسف آباد(به دلیل مسائل امنیتی اسم کوچه رو نمیگم)
وای نمیدونین چه حالی داره یواشکی بستنی دایتی بخوری و پشت بندش یه رانی بزنی به
بدن!
تو فکر یه کشف جدیدم واه امسال...
لطفا اطلاعاتتون رو در اختیار ما بگذارید.
متشکر از تماس شما!!!!!!

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

استاد شوت!
مریمی:وای امروز چقدر هوا گرمه صورتم داره میسوزه!
حنا:آره خیلی گرمه دارم شرشر عرق میریزم.
استاد خانوم:وای بچه ها چقدر گرمه!
مریمی یاد حرف یکی از دوست جوناش میفته که میگفت:قرار هوا امسال به 48 درجه هم برسه!!!!!!!!!!!! پیش خودش فکر میکنه حتما امروز همون روزه و
ناگهان مریمی میگه:مگه امروز هوا چند درجه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانوم مهربونی که تو آموزشگاه کار میکنه از راه میرسه و درجه دستگاه خنک کننده رو کم میکنه و مامان نرگسی داد میزنه خانوم ما داریم میپزیم کمش نکن!
خانوم مهربون با نگاهی عاقل اندر سفیه میگه:عزیزم این الان روبخاریه وقتی
درجه زیاد باشه میره رو بخاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
استاد خانوم شوت که هنوز متوجه ماجرا نشده میگه:بابا فکر نکنم خنک بشه
خیلی هوا گرمه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

قطعی برق به یه دردی میخوره!
اگه خواستید هوش یه بنده خدایی دو امتحان کنید موقع قطع برق اینکار رو بکنید هرچند من که امروز حسابی از آقای دکتر عزیز که معرف
حضورتون هستن ناامید شدم همه امتحان کنید.
امروز مجددا برق ما رفت و از شدت گرما پشت پنجره منتظر بودم که
دیدم آقای دکتر دختر همسایه دو صدا کرد گفت ببین کنتور میچرخه؟؟؟
دختر باهوش ما هم با ناراحتی اعلام کرد نمیچرخه!
آقای دکتر با نگرانی وصف نشدنی به سمت کنتورها رفت و گفت:من که
تازه کنتورها رو عوض کردم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!(لازم به ذکر است که
ایشون از قطع برق اطلاع داشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بد نیست حالا که دور هم هستیم هوش شما رو هم بسنجم به نظر شما چرا
عقربه کنتور نمی چرخید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

خانوم خوش اقبال و آقای مهندس عزیز


توجه توجه

این یک داستان واقعی است!
میگن ادم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه اما آقای مهندس عزیز ما شد
پس یا عاقل نیست یا اصلا آدم نیست!
اقای مهندس:من عاجقتم خانوم خوش اقبال ایا منو به غلامی می پذیرید؟
خانوم خوش اقبال:فکراتو کردی اقای مهندس؟ مطمینی؟
آقای مهندس(در حالیکه تیریپ عصبانیت برداشته) بله من اصولا اول فکر میکنم بعدا
حرف میزنم.
چند ماه بعد آقای مهندس میرن ساوه و خانوم خوش اقبال که حسابی دلتنگ شده بود
برای آقای مهندس ایمیل میفرسته و آقای مهندس در جواب مینویسه:من خیلی مشتاق آشنایی با شما هستم اینم شماره منه اما فعلا دبی هستم(احتمالا وقتی اقای مهندس کودک بوده مامانش بردش ساوه و گفته پسرم اینجا دبیه این طفلکیم دیگه
به ساوه میگه دبی!!!!!!!!!!!!!!!!)
خلاصه خانوم خوش اقبالم صداشو در نمیاره ا آقای مهندس بخاطر گندی که زده
شرمنده نشه.(عجب صبری داشته)
یه روز که آقای مهندس تیریپ لاو برمیداره خانوم طاقت نمیاره و ماجرا رو لو میده و آقای مهندس که حسابی ضایع شده بود سکوتمیکنه و بعد میگه:چاکرتم
جبران میکنم(مرتیکه هرزه )
بعد از یکسال خانوم به اقا میگه بالاخره میایی عروسی کیم یا نه؟
اقا میگه:عزیزم من هیچ وقت تورو تنها نمیذارم من سوپرمن توام(مورچه چه اعتماد به نفسی داشته)
چند ماه بعد خانوم میگه چی شد ؟ اقا میگه:من اشتباه کردم بذار به حساب جوونیم
خانوم گریه میکنه و مریض میشه اما آقای مهندس میره دنبال یه خانوم خوش اقبال
دیگه
یکسال بعد خانوم خوش اقبال آقای مهندس رو میبینه آقا که یه بیمار روانی هست
میگه من تورو دوست داشتم اما نابودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانوم هم یاد حرفای فالگیر میفته که میگفت:مهندس بیچاره عاشقه اما مریضی
لاعلاج داره و به سبک و سیاق فیلمهای هندی از زندگی شما رفت تا تو خوشبخت
بشی(احتمالا فالگیرم از مریضای همون تیمارستانی بوده که آقای مهندس اونجا بستری بوده)
بعد یکسال آقای مهندس که قرار بوده در آستانه مرگ باشه با خانوم تماس میگیره ومیگه که من عروسی کردم و زنم مورد تایید خانوادمه(کدوم خانواده؟)
خانوم خوش اقبال غصه میخوره مریض میشه اما غافل از اینکه همش یه بازی
بوده!
خدا جونی که میبینه خانوم خوش اقبال هنوز تو باغ نیست یه بار دیگه دست آقای مهندس رو میکنه:مدتها بعد یه روز که خانوم خوش اقبال داشته تو نت با دوست جونش حرف میزنه میبینه کله آقای مهندس روشن شد!
خانوم شروع میکنه به احوالپرسی اما از اونجایی که آقای مهندس خیلی احمق بوده
بازم توهم میزنه و فکر میکنه یه رفیق جدید پیدا شده و بقیه ماجرا رو هم حدس میزنید...
به نظر شما آقای مهندس دروغ گفته زن گرفته یا با وجود عیال واری هنوزم دنبال
دوست دختره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟