۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

مانده بودی اگر...

امروز با دوستان رفتیم ناهار هانی و بعدشم توفیق اجباری شد که برای بار دوم چهل سالگی رو ببینم.آخه آدم فردای روزی که کلا رابطه قبلیشو تموم میکنه میره همونجایی که اولین بار با طرف رفته و هوارتا خاطره داره ازش و بعدشم میره چهل سالگی رو برای بار دوم میبینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///////
امروز کلا تو رویا بودم و فکر میکردم چی میشد اگه همه چی خو ب پیش میرفت و رویاهای من و تو یکی بود؟نمیدونم شاید آسمون به زمین میومد یا به قولی حلال محمد حرام میشد و حرامش حلال...

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

آخرین فرصت

فکر میکردم باید بهش فرصت بدم تا یه مدتی تنهای تنها حتی بدون حضور من فکر کنه اما امروز فهمیدم تو این مدت چندانم تنها نبوده...خب این نشون میده من اصلا این اجناس ذکور رو نمیشناسم  و همیشه اشتباه میکنم کلا آدم اشتباهی هستم.اما دیگه فرصت تموم شد و دیگه باید برای همیشه برم و منم باید اونو کلا پاک کنم و برم دنبال زندگیم...
از فردا باید زندگی جدیدی رو شروع کنم و فکر کنم چیکار کنم با این همه تنهایی خودم.روزی هزار بار آهنگ پایانی فاصله ها رو گوش میدم و عجیب باهاش ارتباط برقرار کردم به قول اون آقاهه تو اون آهنگ"مریضم کرده تنهایی"...واقعا این تنهایی مریضم کرده و روح و روانم رو بهم ریخته.دیگه از فردا مهلتی که به خودم و س داده بودم برای فکر کردن تموم شد و دیگه جایی برای فکر کردن نذاشت...اما حس حسادت زنانه ام رو در مورد اون دختر با این آهنگ شادمهر عقیلی بیان میکنم:
آغوشتو بغیر من به روی هیچ کس وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت،تو بگو،به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر،آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو ،منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته،ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون،هیچ کس جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من
و اما خیلی دوست داشتی بدونی تو فالم چی بود و چون دیگه هیچوقت فرصت نمیشه بهت بگم بدون که درست خلاف این چیزی بود که الان پیش اومده...حتما میگی بازم زود قضاوت کردم و الکی شلوغش کردم؟آره چون خسته شدم از این معلق بودن،از اینکه نمیدونم چی میخوای،از اینکه برای گفتن حرفام بیام اینجا بنویسمو برای پرسیدن حالت برم سراغ دیوان حافظ،خسته شدم از بس زنگ زدی و در مورد این زنیکه فالگیر پرسیدی،خسته شدم و دنبال بهانه ام برای اینکه به خودم بقبولونم که تموم شد....

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

چهل سالگی

امروز چهل سالگی رو دیدم و خیلی دوسش داشتم.البته از بین دوستان فقط من خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم چون یه جورایی تو شرایط مشابه با نگارم با این تفاوت که نگار تو این شرایط فرهاد کنارش بود و تونست تصمیم درستو بگیر اما من اونی که باید کنارم میبود پشتمو خالی کرد و رفت...
واقعا هممون دچار یه درد مشترک شدیم و هممون آدمایی رو دوست داریم که دوسمون ندارن...چرا اینطوریه نمیدونم اما خسته ام خسته ام از این رسم مسخره...امروز تو فیلم آقای انتظامی جمله قشنگی رو گفت:آدما یا دچار قرب هستن یا بعد...
واقعا موافقم با این حرف نگار که وقتی روی یه موج بلند هستی احساس خوبی داری اما وقتی به ساحل امن میرسی این ساحل امن برات لذتبخش تره...آرش برای من اون موج بود و دوست داشتم س اون ساحل امن باشه که نبود...اما چه دردناکه وقتی فکر میکنی به ساحل امن رسیدی و تا میای طعم آرامش رو بچشی ببینی همش سراب بوده...

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

خواب های آشفته

فکرشو بکن خواب ببینی مردی و به دیار باقی شتافتی اونوقت دارن سر تخته میشورنت و تو مرده شور خونه بین یه عالمه روح ناجور و بد گیر افتاده باشی و همش تو این فکر باشی که چطوری با این روحها بخوای سر کنی...
من خود به چشم خویشتن                             دیدم که سر تخته میشورندم

فرحزاد و شیشلیک

دیشب به اتفاق شوالیه ها بعلاوه یه دوست جدید رفتیم فرحزاد باغچه حسین که چند تا عکسم تو وبلاگ حنا جونی هست که میتونین ببینین.شب جالبی بود و البته با حضور این دوست جدید جالبتر خداییش کلا تمام مسیرو خاطره تعریف کرد و اصلنشم کم نیاورد ...
بعدشم کلی پیشنهاد داد که بریم شهربازی و سینما و دره پونک و شمال و دست آخرم از مرزای ایران خارج شد و پیشنهاد یه سفر خارجی داد...البته حالا کم کم متوجه میشه با کیا طرفه البته خب اونم کم نمیاره فکر کنم آخرش هممونو مجبور کنه 10 شب به بعد بریم گردش و بعدشم بریم تور دبی و ...
اما من باب خوردن بگم که من تمام راه برگشتو به چیزایی فکر میکردم که میتونم بخورم تا حالمو بهتر کنه و به هضم غذام کمک کنه و تا صبح از عذاب وجدان نخوابیدم اما خب به قول حنا مجبوریم اینقدر بخوریم دیگه چاره ای نیست...
این روزا فعلا درگیریهای خاص خودمو دارم و جز یه مساله به هیچچیز دیگه ای فکر نمیکنم چون اگه مقاله ام تا هفته دیگه مجوز چاپ نگیره کلا یک سال تحصیلی و قت فکر کردن به بقیه مسایل زندگی رو دارم...