۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

من عادت میکنم

فراموشم نشد یک عمر آغوشت                    شدم اما در آغوشت فراموشت
فراموشت شدن تاوان سنگینی است               برای بوسه ای از بوی تن پوشت
مرا لب تشنگی دادی و سیرابم                      تمام تشنگی های تنم نوشت
من عادت میکنم اما رهایم کن                      از این تصویر بی رویای مغشوشت
  من عادت میکنم اینطور میگویند                به جای خالی لبخند خاموشت

آخرین شام

به یاد به یاد ماندنی ترین چهارشنبه سوری زندگیم و تقدیم به رفیقی قدیمی...
این آخرین شامه
               شمعها رو روشن کن
نبضت تو دستامه
              شمعهارو روشن کن
این آخرین شامه
              با تو سر یک میز
این آخرین مهره
              از آخرین پاییز
این آخرین لبخند
              این آخرین بوسه
بعد از تو این شبها
              تکرار کابوسه
فردای من بی تو
             تلخ و غم انگیزه
شمع رو تماشا کن
              چه اشکی میریزه...

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

مرا به بند میکشی از این رهاترم کنی

نمیدونم از شکوه بی حد و حصر حرم بگم یا از حس آرامش عجیبی که تمام وجودم رو گرفته بود...
مبهوت رنگهای کاشیکاریها و انعکاس نور در آیینه کاریهای حرم بودم و غرق همهمه و هیاهوی زائرین و اونقدر آروم بودم که حاضر نبودم هیچوقت اونجارو ترک کنم و فقط زیر لب زمزمه میکردم که ای کاش بازم دیدن این شکوه و عظمت قسمتم بشه...
این روزا ته دلم دارم عشقی رو تجربه میکنم که تا حالا نظیرش رو نداشتم و حالا دیگه دلم میگه که عشق در یک نگاه چندان هم غریبه نیست حتی برای دختری توی این سن...

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

استاد سفارشی

نمیدونم این روزا با وضعیتی که واسه بلاگفا پیش اومده کسی اینجارو میخونه یا نه،اما من مینویسم همچنان...دلتنگم عجیب برای مریم گلی که از احساسش اینجا مینوشت و از دوست داشتن اما حالا مریم گلی دیگه نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه و نمیتونه عاشق باشه.حالا مریم یاد گرفته الکی ادای دوست داشتن رو دربیاره و خوب هم نقشش رو بازی میکنه...مریم گلی یاد گرفته هیچ کس رو باور نکنه و قبل از اینکه بازی بخوره،بازی بده...مرسی از همه اونایی که باورهامو ازم گرفتن و بهم دورو بودن رو یاد دادن...
و اما من باب استاد سفارشی فقط بگم تصور کنید یه دانشگاهی ازتون دعوت کنه واسه تدریس یه درسی و ابلاغشم صادر بشه و جلسه اول ساعت هشت صبح بری خارج از تهران که دیر به کلاست نرسی،بعدش جلوی چشمت درس تورو بدن به یکی دیگه و بگن ببخشید ایشون سفارش شده دکتر فلانی هستن و شوما برو فلان درس رو که اصنم تو تخصصت نیست و هیچی هم ازش نمیدونی تدریس کن!!!!!!!!!!!بیچاره دانشجوها یا بیچاره اساتیدی مثل ما که هیشکی سفارشمونو نمیکنه...شایدم بیچاره مدیر گروهی که باید به همه ما جواب پس بده...

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

همکار نادون

مدتیه که با یکی از همکارا مشغول به همکاری هستم که خیلی هم ادعاش میشه اما واقعا از دست نادونیهاش به ستوه اومدم.مثلا برای نمونه آقا قرار میذارن دفتر و همیشه با یک ساعت تاخیر میان و دست آخرم یکی از مهمترین مدارک یادشون رفته یا دادگاه داریم و لایحه رو فراموش میکنن بیارن یا حتی چند شب پیش وقتی یک ساعت پشت در دفتر منتظر بودم اومده میگه وای ببخشید کلید یادم رفته بریم تو ماشین حرف بزنیم.از همه داغانتر اینکه آقا میخواستن برن سفر و از یک هفته قبل گفتن لایحه دفاعیه رو میدم به شما برو بجای من و روز موعود پسرش مدارک رو آورده میبینم همه چی هست بجز لایحه و جالبتر اینکه تازه یه وکالت هم به من نداده که بتونم برم تو جلسه دادگاه.تازه آقا با تمام این سوتی هاش به موکلا و همکارای دفتر گفته دکترا هم داره.هر دفعه میرم دفتر این مهندسه که همکارشه میگه با آقای دکتر کار داری؟و جلوی من دکتر صداش میزنه و طرف هم از رو نمیره با اینکه من میدونم دکتر نیست و تازه یه شب موکلش نشسته جلوی من زنگ زده به یکی میگه من دفتر آقای دکترم و ایشون دکترای حقوق دارن.حنا میگفت شاید دکتری قبول شده ازش بپرس و منم برای راحتی خیال حنا مستقیما پرسیدم دیگه ادامه ندادین؟دکتری شرکت نکردین؟اونم که انگاز اصلا هدف منو نفهمیده گفت نه ولی خیلی دوست داشتم.دلم میخواست بگم منم خیلی دوست داشتم خیلی کارا بکنم اما جعل عنوان جرمه آقای دکتر.تازه از این خلیتشم که بگذریم ادبیاتش منو کشته.زنگ زدم میگم کجایی؟میگه من دم این بانک ملیه هّ!!!!!!!!!!!!آخه یکی نیست بگه مرتیکه این س و ت چقدر سخته بذاری تهش بگی هست میمیری ابله؟خلاصه که اصن یه وضعی...