۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياء است.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند.
در ادامه تفكرات فلسفي ام به اين نتيجه رسيدم كه بايد از كسي كه دوستش داري دور بشي وگرنه بهت آسيب ميزنه و هرچقدر كه تو به سمتش بري اون از تو دورتر ميشه.
nay
unity is impossible
there is always a distance....and love
is the echo of distances.
خب مگه چيه از اونجايي كه وبلاگم بين الملليه خواستم دوستان خارجكي هم از نتايج تفكرات اين فيلسوف معاصر بهره اي برده و جان كلام را متوجه شوند.

دوره جديدي از زندگي من

پس از روزها افسردگي و تفكرات فلسفي مداوم و خوابهاي آشفته امروز تصميم جديدي گرفتم كه رسما در اينجا اعلامش ميكنم.
تصميم گرفتم از همين امروز و نه از فردا يا شنبه آينده بلكه از همين امروز صبح بچسبم به درس و زندگيم و فقط به فكر خودم باشم مثل همه آدماي اطرافم.آخه خوب كه فكر كردم ديدم اطرافيانم همه فقط به فكر خودشون هستن و من فقط زنگ تفريحشونم پس چرا من وقتمو تلف كنم.مني كه سالها براي رسيدن به اين موقعيت تلاش كردم و خيلي چيزارو بخاطرش از دست دادم.خب حالا ديگه مريم گلي تغيير ميكنه و ميشه هموني كه بايد باشه .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

رابطه تلفني

نميدونم چرا فكر كردم بايد كسي رو دوست داشته باشم كه يكسال و اندي است ميشناسمش اما سرجمع فقط چهاربار ديدمش!آدمي كه حتي ديگه قيافش هم يادم نيست و فقط يه تصوير مبهم ازش تو ذهنمه و دلم به تلفناش خوشه و اينكه براي ديدنش انتظار بكشم و هزار بار سركار بمونم و اعصابمو بذارم وسط و آخرشم دست از پا درازتر بگم خب ديگه تمومه و من نميتونم و بعد اون زنگ بزنه و منم باز باورش كنم و همون روال قبلي تكرار بشه.
هر چي فكر ميكنم نميدونم چي شد كه اينجوري شد؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

يك روز آفتابي

ديروز يه روز گرم آفتابي بود و من و دوست جونم كلي خاطره زديم واسه آيندگان.ماجرا از اينجا شروع شد كه من صبح زود از خونه زدم بيرون به سمت دانشكده معارف تا يه پايان نامه رو رويت كنم و بخاطر همينم چادر با خودم بردم تا بتونم از در دانشگاه معارف برم تو كه اين چادر بعدازظهر همون روز كابرداي بيشتري پيدا كرد.
خلاصه پايان نامه اي كه براي مقاله ام هزارتا اميد بهش بسته بودم اب شده بود رفته بود زير زمين و پيدا نشد.اما من خودم شب قبل مشخصاتشو تو ايران داك ديده بودم.شايد خود صاحب اون پايان نامه اومده دزديدتش!
دست از پا درازتر برگشتم دانشكده خودمون و با يكي از رفقا رفتيم تو سايت دنبال پايان نامه كه نميدونم چي شد تا ته زندگي نويسندشو در اورديم و فهميديم اين آقاهي خيلي مؤمنه و شايد روحاني هم باشه تازه فهميديم با يه خانومي چند ماه پيش رفته جلسه و با خانوم زينب ندافم يه ارتباطاتي داشته تازه مهينشونم كه خواهرش ميشه فوق ليسانس قبول شده(خودم ليست اسامي رو ديدم و بهش تبريك ميگم از همينجا)تازه فهميديم كه يه روستايي به نام اين آقا هست كه احتمالا اهل همونجاست.نميدونم چرا اين اطلاعاتو در موردش پيدا كردم و عين آدمي كه قراره يكي رو گزينش كنه يا در موردش واسه ازدواج تحقيق كنه تا ته زندگي طرفو دراوردم.خلاصه اگه خواستين در مورد يكي تحقيق كنيد به من خبر بدين سه سوت كل زندگيشو ميريزم رو دايره.
بعد از پايان ماموريت و انجام تحقيقات كافي رفتيم ناهار و يه كبابي زديم بر بدن تا براي برنامه بعدازظهر قوي بشيم.آخه قرار بود بريم سراغ يه آدم متجاوز و از خودمون در برابرش دفاع كنيم.
از اين به بعد مساله ناموسي ميشود لطفا دقت كنيد!
مدتي بود كه كار اين رفيق ما براي انجام رساله اش به يه دكتري ارجاع شده بود كه مرتيكه خيلي هيز و بي ناموس بود و با حرفاش روح دوست مارو مورد تجاوز قرار داده بود.خلاصه ما هم تصميم گرفتيم بريم و يه ضد حال اساسي بهش بزنيم.بعد از ناهار با كلي سلام و صلوات و استرس رفتيم به سمت دفتر آقا دكتره.
توي راه تمام نقشه هامونو مرور كرديم و اولش تصميم گرفتيم به جاي اسپري فلفل كلي اسپري خوشبو كننده تو حلقش بريزيم اما بعد ديديم خوب اينجوري فقط خوشبو ميشه و فايده خاصي نداره بعد دوست جونم پيشنهاد داد لانچيكو همراهمون ببريم اما چون دسترسي به اين وسيله دفاعي نداشتيم بازم نشد.توي راه به دو تا آقاي خوشتيپ و خوش قدو بالا برخورديم(جاي برادري)و فكر كرديم يه پولي بديم بهشون و اينارو همراهمون ببريم اما بعد ديديم پول نداريم و بعد از دم يه قهوه خونه قديمي با كلي خلافكار رد شديم و گفتيم اين خلافكارا مرام دارن شايد بفهمن مساله ناموسيه پول نخوان اما بازم ترسيديم واسمون شر بشه.
بعدش گفتيم چاقو بخريم و بذاريم تو كيفمون اما خب حمل چاقو جرمه و ما هم تو كار خلاف قانون نيستيم پس اينم نميشه.آخرش گفتيم اگاه طرف دست از پا خطا كرد چادر منو ميندازيم رو كله اش و فرار ميكنيم.
خلاصه سرتونو درد نيارم ما رسيديم به دفتر البته دفتر چه عرض كنم بيشتر شبيه دخمه بود و من كه از چند هفته پيشش داشتم تصوير اين مرد متجاوز رو تو ذهنم بر اساس مشخصاتي كه دوست بزه ديده ام تعريف كرده بود ترسيم ميكردم خيلي مشتاق بودم تا زودتر قيافه طرفو ببينم .در كه باز شد اول يه آقاي دايره درو باز كرد و درحاليكه داشت نشخوار ميكرد رفت تو اتاق و بعد من تصوير يه آقاي دراز بي نور با يه لباس سبز آبي رو ديدم كه البته هيچكدومشون بزهكار مدنظر ما نبود و جالبه كه اونم براي اينكه به ما پاتك بزنه رفقاشو آورده بود.
خلاصه دوستم رفت تو اتاق تا كارشو از متجاوز بگيره و منم توي سالن داشتم تمام راههاي خروجي رو چك ميكردم و تمام اين مدت حواسم به صداهايي بود كه از اتاق ميشنيديم .خداييش اين مرتيكه عجب صداي گيرايي داشت.و حال ميكردم كه اصلا به روي مبارك نميآورد كه نوبه قبل چه پيشنهادات بيشرما نه اي به رفيق ما داده.خلاصه اومد بيرون و در يك لحظه تمام تصورات ذهني منو بهم زد.يه مرد كوتاهه لاغر مثل ني قليون با چشماني ريز و كشيده كه به قول رفيقم كون مرغو اگه ديدي چشاي اينم ديدي.خلاصه كه قيافش افتضاح بود و من همش تو اين فكر بودم كه چه اعتماد به نفسي داره مرتيكه كوتاه!خلاصه دوستمون مارو بهش معرفي كردو لاب لاب همه چي به خوبي و خوشي گذشت و اونم حسابي خودشو جمع و جور كرده بود و ما شاد و خندون از اون دخمه اومديم بيرون و رفتيم يه بستني اساي زديم به بدن و جشن گرفتيم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

دلتنگيهاي اين روزاي من

اين روزا دلم برات خيلي تنگ ميشه. براي لحظات خوبي كه با هم داشتيم و ديگه هرگز برام تكرار نشدن.براي احساس خوبي كه از با هم بودن و در كنار هم بودن داشتيم و ديگه هرگز نتونستم تجربه اش كنم...
خيلي سعي كردم بازم با يكي ديگه اين حس خوبو تجربه كنم و برگردم به اون روزا كه هيچ چيزي نميتونست منو خسته كنه يا از پا دربياره اما نشد چون هيچكس منو به اندازه تو دوست نداشت...
اين روزا كه ديگه كسي دلش برام تنگ نميشه و ديگه كسي برام وقت نداره بيشتر ياد تو ميفتم و تازه ميفهمم وقتي همش گرفتار بودم و وقت نداشتم تورو ببينم يا يادم ميرفت كه چقدر دلتنگ توام چه حسي داشتي و چقدر برات سخت بود...
هنوزم وقتي از دم هاني تخت طاووس رد ميشم يا بارون مياد يا ميرم سينما فرهنگ يا به ياد بام گاندي و فرانسه و قهوه ميفتم يا ميرم پارك هنرمندان و هزارتا جاي ديگه كه با تو بهترين لحظات زندگيمو گذروندم دلم برات خيلي تنگ ميشه و آرزو ميكنم كه فرصتي پيش ميومد تا دوباره با تو شروع كنم...
دلم ميخواست تورو فراموش كنم و خاطرات بهتري رو با س بسازم و همه چي خوب پيش ميرفت كه همه چي رو خراب كرد و درست رفتار اونروزاي منو تكرار كرد و هميشه تنها براي من وقت نداشت و شايد اونم يه روزي مثل الان من حسرت بخوره كه چرا منو نديد و...
خلاصه اينكه دلم برات هوارتا تنگه...