یه روزی بخاطر یه آدمی با همه جنگیدم حتی با خدا...هرچی جلوتر میرفتم ازش دورتر میشدم...وقتی دیدم دیگه تمومه، گلوی احساسمو گرفتمو فشار دادم،شاهد رنگ عوض کردنا و تقلا زدن احساسم بودم اما اینقدر فشردم تا کشتمش...آره من احساسمو به اون ادم کشتم و براش سه سال سیاه پوشیدم و اشک ریختم...حالا که پنج سال از اون روزا گذشته و خاکش برام سرد شده و رو پام وایستادم بهم میگن باید اون احساس مرده رو زنده کنی؟؟؟؟؟؟؟مگه مرده رو میشه زنده کرد اونم مرده ای که خودت کشتیش؟؟؟
شایدم چاره ای نباشه وقتی این روزا همه چی و حتی شکل رابطه ها عوض شده.وقتی اون حرمتا و خط قرمزا از بین رفته!این روزا طرف امروز با یکی آشنا میشه و فردا خونه طرف و تو تختشه...
آره شاید چاره ای نیست چون من نمیتونم به روز باشم و پا بذارم رو همه چی...
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بودتو باشی کار سختی نیست بدن مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
شایدم چاره ای نباشه وقتی این روزا همه چی و حتی شکل رابطه ها عوض شده.وقتی اون حرمتا و خط قرمزا از بین رفته!این روزا طرف امروز با یکی آشنا میشه و فردا خونه طرف و تو تختشه...
آره شاید چاره ای نیست چون من نمیتونم به روز باشم و پا بذارم رو همه چی...
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بودتو باشی کار سختی نیست بدن مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست