۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

منو حالا نوازش کن

یه روزی بخاطر یه آدمی با همه جنگیدم حتی با خدا...هرچی جلوتر میرفتم ازش دورتر میشدم...وقتی دیدم دیگه تمومه، گلوی احساسمو گرفتمو فشار دادم،شاهد رنگ عوض کردنا و تقلا زدن احساسم بودم اما اینقدر فشردم تا کشتمش...آره من احساسمو به اون ادم کشتم و براش سه سال سیاه پوشیدم و اشک ریختم...حالا که پنج سال از اون روزا گذشته و خاکش برام سرد شده و رو پام وایستادم بهم میگن باید اون احساس مرده رو زنده کنی؟؟؟؟؟؟؟مگه مرده رو میشه زنده کرد اونم مرده ای که خودت کشتیش؟؟؟
شایدم چاره ای نباشه وقتی این روزا همه چی و حتی شکل رابطه ها عوض شده.وقتی اون حرمتا و خط قرمزا از بین رفته!این روزا طرف امروز با یکی آشنا میشه و فردا خونه طرف و تو تختشه...
آره شاید چاره ای نیست چون من نمیتونم به روز باشم و پا بذارم رو همه چی...
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست         شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم                اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بودتو باشی کار سختی نیست         بدن مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

شجاعترین مامان دنیا

امروز تصمیم گرفتم مقداری هیجان به وبلاگم بدم و یکی از ترسناکترین اتفاقات زندگیمو برات بگم...دن دن...ددن دن...
چند شب پیش داشتم تو اتاقم در حالیکه رو تخت دراز کشیده بودم تلفنی با حنای عزیزم که رفیق گرمابه و گلستان و روزای خوش و ناخوشمه حرف میزدم که احساس کردم سایه یه چیزی افتاده رو سرم و صدای بال یک موجود پرنده به گوش میرسه.سراسیمه بالارو نگاه کردم و دیدم یک فروند سوسک غول پیکر بالدار بر فراز اتاق داره پرواز میکنه و گوشی رو رها کرده و فرار رو بر قرار ترجیح دادم و درحالیکه میدویدم فریاد میزدم که یکی به دادم برسه.اون طرف مادر خانومی تصور کرده بود که زلزله ای چیزی اومده و داشت برای فرار مهیا میشد که من رسیدم بهش و گفتم فرار کن سوسکه داره میاد و مادر خانومی شجاع من که همیشه فداکارنه خودش رو بخاطر من و اخوی در معرض خطر قرار داده گفت تو برو بیرون من سعی میکنم جلوشو بگیرم و اون لحظه اشک تو چشام حلقه زد و پاهام برای فرار سست شد اما چه کنم که آدمیزاد و ترس جون و من مجبور شدم از مادرم بگذرم و تنهایی فرار کنم و برم بیرون از آپارتمان و مادری عزیزم موند و آقا سوسکه و تنها وسیله دفاعی مامانی یه تارومار بود.از اون طرف حنا جونی که با شنیدن فریادای من نگران شده بود داشت تلفن دستی ام رو میگرفت اون طرف خط نگران حال من...
بعد از چند دقیقه مادری ام درو باز کرد و خواهش کرد برم تو خونه و تا صبح تو پله ها نمونم اما من نمیتونستم با سوسکی به اون بزرگی زیر یه سقف باشم و امتناع میکردم و این جرو بحثا به گوش اخوی و عروس جان که واحد روبرویی ما هستن رسیده و اونا تصور کردن که بین من و مادر خانومی اختلافی پیش اومده و از اونجایی که قصد دخالت تو مسایل خصوصی مارو ندارن صداشو در نمیارن...
با اصرارای فراوان مامانی اومدم تو خونه و نشستم دم در ورودی که برای فرار آماده باشم چون آقا سوسکه رفته بود زیر مبلا و وسایل خونه و نمیشد پیداش کرد و مادر خانومی هم میترسید به جنگ تن به تن باهاش بره و میگفت با اون همه حشره کشی که تو حلقش خالی کرده سوسکه امشبو به صبح نمیرسونه.خلاصه پاسی از شب گذشت و از سوسکه خبری نشد و به پیشنهاد مادر خانومی ما رفتیم تو اتاق و درو بستیم و زیر درو کاملا پوشوندیم تا سنگر بگیریم و سوسکه نتونه بیاد تو ون صبح نیروهای کمکی برسه.صبح که داشتم از خونه بیرون میرفتم به مادر خانومی گفتم اگه جسد سوسکه پیدا شد لطفا جسد رو برای شناسایی تا برگشتن من نگه دار و علیرغم میل باطنی ام مادری ام رو تنها گذاشتم و رفتم.موقع برگشت به خونه مامان جسد بیجان سوسک رو که زیر مبلا پیدا کرده بود به من و عروس خانوم نشون داد و با رعایت تشریفات لازم انداختیمش بیرون...
تمام شخصیتهای این پست و همینطور قصه آن بر اساس داستان واقعی بود!

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

سکوت

روزای سخت نبودن با تو
خلاء امید تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد
هم نفسم شد سایه سردم
تورو میدیدم از اون ور ابرا
که میخوای سر سری از من رد شی
آسمونو بی تو  خط خطی کردم
چه جوری میتونی اینقده بد شی
سکوت قلبتو بشکن و برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه
روزای سخت نبودن با تو
دور نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود
چهره عشقموغلط کشیدم
عشق تو دار و ندار دلم بود
اومدی دار و ندارمو  بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد
که هنوزم تو دل من نمردی
سکوت قلبتو بشکن و برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه

عید آمد و عید آمد

بالاخره رسیدیم به عید فطر و ماه رمضون تموم شد و من و حنایی یه کشف مهم کردیم...
طی یک حرکت انتحاری و پس از مطالعات فراوان من و حنا جونی فضای مناسب واسه روزه خواری نزدیک دانشگاه پیدا کردیم.
از این به بعد ماه رمضونا قرار ما بیمارستان امام،اولا که بوفه هاش بازن بعدشم همه در حال خوردن هست بدون استرس و مکان ما از کوچه های یوسف آباد منتقل شد.البته اگه تا سال آینده ماه رمضون عمری باقی باشه...

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

شروعم کن تو میتونی

این روزا موقع درد دل با خداجونی ازش نمیخوام چیزی که تموم شده دوباره شروع بشه یا کسی برگرده،فقط میخوام یکی بیاد تو زندگیم که حداقل به اندازه اونی که رفته دوسش داشته باشم...
هفته پیش در گردهمایی شوالیه ها در درکه(البته بدون حضور لوییز و فابی عزیز)بچه ها به من تا تولدم زمان دادند که این جایگزین رو پیدا کنم اما من رسما اعلام کردم اگر این شخص تا اون روز نیاد تو زندگیم هیچ مراسم شادی در روز تولدم در هیچ نقطه این جهان برگزار نخواهد شد و اگر بیاید که به مناسبت سه روز تعطیلی که همزمان تولدمان شده سه شبانه روز جشن و پایکوبی برگزار خواهیم کرد.البته فکر میکنم خودم به زمان بیشتری نیاز دارم برای جایگزین کردن چون هنوز گیجم و دقیقا نمیدونم الان از زندگیم چی میخوام و باید حساب شده رفتار کنم تا مثل دفعه قبل وارد یه رابطه غیر نرمال نشم که تازه بعدش ازم انتظار رفتار نرمال هم داشته باشن و دیگه نباید وارد رابطه ای بشم که ایده آلم نیست...
امروز سرشار از هیجان بود.به ا تفاق تنی چند از رفقا رفتیم سرزمین عجایب صفا،حسابی هم صفا کردیم جدا از ماجرای سوار شدن به کابین خلبان که واقعا ترسناک بود و من تا زمانیکه پای امضای برگه رضایت نیومده بود وسط رفتم جلو اما یه دفعه جا زدم و گفتم آقا من از پولم گذشتم و سوار این وسیله خطرناک نمیشم.در ضمن دوبار هم ماشین کوبنده سوار شدیم و کلی هم رانندگی نمودیم به یاد روزایی که مدرسه مارو میبرد پارک ارم ماشین بازی.برای افطار هم پدیده شاندیز تهرون رو افتتاح کردیم که فضای خوبی داشت.