دیشب تا صبح از پادرد نخوابیدم و کلی س عزیزو دعا کردم.(منظورم از س اون س بده نیستا این دوست جونمه)
دیشب مهمونی تفلد س عزیزم بود و جمعی از همکاران محترم وکیل حضور داشتن.نمیدونم چرا س جون دیواری کوتاهتر از دیوار من و حنا پیدا نکرده بود و از اول تا آخر مهمونی همش به ما دوتا گیر میداد که باید برقصید و ما هم همش اون وسط بودیم.تا میومدیم چند لحظه بشینیم و نفسی تازه کنیم میومد سراغمون که شما واسه چی نشستید من شماهارو دعوت کردم برقصید.چشمتون روز بد نبینه ئاشتیم از نفس میفتادیم که وعده داد این دیگه رقص آخرتونه اگه یه بار دیگه با این آهنگ برقصید قول میدم شام رو بیارم و ما هم که فداکار فقط واسه اینکه بقیه مهمونا از گشنگی تلف نشن رفتیم وسط و قر آخر رو هم دادیم تا بتونیم شام بخوریم.کلا جو مثل فیلم بینوایان بود واسه ما و همش از ما بیگاری در زمینه رقص و حرکات موزون میگرفتن.تو این مهمونی موفق شدم رد یکی از دوستای مدرسه ام رو توسط خواهرش که الان یک وکیل کارکشته است اونم از طریق دوستش که تو مهمونی دیشب بود بگیرم و فهمیدم که محبوبه محبوب ما الان در کانادا زندگی میکند و با یک آقای بسیار محترم مزدوج شدن...
بعد از شام و کیک و کادو بازی و این حرفا ،من و حنا هم سریع از ترس اینکه مبادا دوباره تا صبح مارو مجبور کنن ظرفارو بشوریم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم.(والله ما شانس نداریم بعد از اون همه ظلمی که بهمون شده بود بعید نبود ظرفارو هم بدن ما بشوریم).
خلاصه که من حیث المجموع دیشب شب خوبی بود در جمع دوستان و همکاران و علی الخصوص که دیشب نمونه زنده داف رو هم تو مهمونی دیدیم...