۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

مهمونی جمعه شب

دیشب تا صبح از پادرد نخوابیدم و کلی س عزیزو دعا کردم.(منظورم از س اون س بده نیستا این دوست جونمه)
دیشب مهمونی تفلد س عزیزم بود و جمعی از همکاران محترم وکیل حضور داشتن.نمیدونم چرا س جون دیواری کوتاهتر از دیوار من و حنا پیدا نکرده بود و از اول تا آخر مهمونی همش به ما دوتا گیر میداد که باید برقصید و ما هم همش اون وسط بودیم.تا میومدیم چند لحظه بشینیم و نفسی تازه کنیم میومد سراغمون که شما واسه چی نشستید من شماهارو دعوت کردم برقصید.چشمتون روز بد نبینه ئاشتیم از نفس میفتادیم که وعده داد این دیگه رقص آخرتونه اگه یه بار دیگه با این آهنگ برقصید قول میدم شام رو بیارم و ما هم که فداکار فقط واسه اینکه بقیه مهمونا از گشنگی تلف نشن رفتیم وسط و قر آخر رو هم دادیم تا بتونیم شام بخوریم.کلا جو مثل فیلم بینوایان بود واسه ما و همش از ما بیگاری در زمینه رقص و حرکات موزون میگرفتن.تو این مهمونی موفق شدم رد یکی از دوستای مدرسه ام رو توسط خواهرش که الان یک وکیل کارکشته است اونم از طریق دوستش که تو مهمونی دیشب بود بگیرم و فهمیدم که محبوبه محبوب ما الان در کانادا زندگی میکند و با یک آقای بسیار محترم مزدوج شدن...
بعد از شام و کیک و کادو بازی و این حرفا ،من و حنا هم سریع از ترس اینکه مبادا دوباره تا صبح مارو مجبور کنن ظرفارو بشوریم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم.(والله ما شانس نداریم بعد از اون همه ظلمی که بهمون شده بود بعید نبود ظرفارو هم بدن ما بشوریم).
خلاصه که من حیث المجموع دیشب شب خوبی بود در جمع دوستان و همکاران و علی الخصوص که دیشب نمونه زنده داف رو هم تو مهمونی دیدیم...

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

خسیس یا مقتصد

از بچگی همیشه از آدمای خسیس بدم میومد و مرد رویاهام یک آقای بسیار دست و دلباز و لارج بود.اما گاهی که راجع به خساست مردای اطرافم واسه مادر خانومی میگم مادری میگن که اونا اقتصادی فکر میکنن و مرد باید مقتصد باشه .قبول دارم که آدم باید همیشه حساب دخل و خرجش رو داشته باشه و تو زندگیم یاد گرفتم حواسم به پس انداز و آینده باشم اما خب زیاده روی هم دوست ندارم.
یکی از دوستان امشب زنگ زده بود که واسه تولد همسر گرامیشون ایشون رو دعوت میکنن به یک رستوران حسابی و البته بسیار گرون.طفلکی از بس شوهره غر زده بود که اینجا خیلی گرونه و میتونیم بریم یه جای ارزونتر و این حرفا،حسابی کلافه شده بود و آخر سر هم کارشون به دعوا کشیده بود و شب تولد کوفتشون شده بود...یکی نیست بگه مرتیکه ساکت شو غذاتو کوفت کن یکی دیگه قراره حساب کنه تو حرص میخوری.
حدود دو سال پیش بود که یکی از دوستان یکی از دوستان نزدیک شوهرشو به ما معرفی کرد واسه ازدواج و که از بخت بد ما ایشون هم اهل کرمان بودن و کلا بخت مارو در این شهر بستن ظاهرا که هرکی میاد از اون خطه است و همشون هم ماشااله...
خلاصه که بالاخره یه روزی خاک این شهرو به ...میکشم.خلاصه اینکه این اقا از اول تا اخر جلسه اشنایی راجع به ساده زیستی و این مسایل حرف زدن و انقدر موضوع رو بد جلوه داد که حنا هروقت صحبتش میشه میگه من تورو با اون تصور میکنم تو یه خونه خالی که روزنامه پهن کردید و کتلت مونده میخورید.تازه طرف برگشته میگه این لباسای منو ببین من کلا همیشه همینارو میپوشم تا پاره شه و برم یکی دیگه بخرم.تازه آقا قرار بود برای ادامه تحصیل برن امریکا و رسما از همینجا اعلام کردن که اونجا هم همین لباسارو قراره بپوشن. آره اینجوری شد که ما جونمون رو برداشتیم و همون لحظه از کافه فرار کردیم.
آخه خداییش زندگی کردن با این مردا یعنی نابودی و با اقتصادی فکر کردن خیلی متفاوته.نمیدونم چرا آدم باید اینقدر به خودش سختی بده وقتی میتونه خیلی بهتر زندگی کنه.شایدم من اشتباه فکر میکنم اما واقعا سخته کنار اومدن با اینجور آدما.
یکی از اقوام ما که پولش از پارو بالا میره و حساب ملک و اموالش از دست خودش هم دررفته ،اینقدر خسیسه که اگه تو خیابون ببینیش حتما یه چیزی میذاری کف دستش و گاهی واقعا دلم براش میسوزه که آخه چرا؟؟؟؟؟فکرشو بکنید بعد از مدتها رفتیم خونشون مهمونی اونم واسه یک ساعت و برگشته زل زده تو چشامون و میگه دیگه با این خونه های کوچیک و این وضعیت یارانه ها دیگه مهمونی معنی نداره باید فقط تلفنی حال همدیگرو بپرسیم.تو دلم گفتم آخه بدبختی تلفنی هم حرف نمیزنی عشقم ،ما هم که زنگ میزنیم تلفن رو زود قطع میکنی و فکر میکنی ممکنه واسه تو هم پول بیفته.طفلک خاله جان و دختر خاله رفتن دم خونشون زنگ زدن و اومده از پنجره نگاه کرده میگه اگه میایین بالا درو بزنم.بابا لامصب درو واکن خب پس واسه چی تا اینجا اومدن.
نتیجه اخلاقی اینکه متنفرم از این مدل زندگی کردن.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

دوست داشتن رو بلد نبودی
محبت رو بلد نبودی
با هم بودن رو بلد نبودی
موندن رو بلد نبودی
رفتن رو هم بلد نیستی
بگو چی رو بلدی همون کارو بکنیم...
صدای تنهاییم رو نمیشنوی،برو بذار از تنهایی دربیام چون با تو بودن یعنی همیشه تنها بودن...

متولد ماه مهر

این روزا در آستانه تولد یکی از رفقای جون جونی هستم ،البته من دو تا رفیق متولد  ماه مهر دارم و یک دختر دایی بسیار عزیز که متولد این ماهه و از همینجا که خونه درددلامه تولدشون رو بهشون تبریک میگم و هوارتا آرزوی خوب براشون دارم.
اما هفته آینده تولد یک دوست دور هم هست که میدونم اینجارو میخونه و تبریکات فراوان نثارش میکنم اما اگه فکر کردی بهت زنگ میزنم کور خوندی، هنوز یادم نرفته سال گذشته تولد من یادت رفته بود.
اما فابی عزیزم تفلدت هوارتا مبارک که حتما بهت میزنگم در روز موعود و س گلم هم که حتما تو مهمونی آخر هفته میبینمشو هوارتا ماچش میکنم و فعلا درگیر کادو و لباس واسه مهمونیشم.راستی من چی بپوشم واسه شب جمعه مهمونی وای تازه خرید کادم هم با منه،چقدر مسوولیت دارم.
و اما دختر دایی عزیزتر از جانم که 7 مهر تقویمم همیشه یادآور تولد قدیمیترین دوست دوران کودکی امه ،دختری که باهم یادگرفتیم نقاشی کنیم و با هم دوچرخه سواری رو یاد گرفتیم و با هم رفتیم مدرسه و باسواد شدیم و کلی خاطرات خوب...عزیز دلم میدونم این روزا هوارتا غصه داری و دل مهربونت پره درده اما بدون که من همیشه به یادتم و برام خیلی عزیزی.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

به دادم برس رفیق

دیشب شب بدی رو گذروندم و واقعا از اون شبای سگی بود.از ساعت شیش عصر تا نیمه شب رو گریه کردم و دیگه رمقی برام نمونده موند.داشتم خفه میشدم و احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم و حنا جونی هم رفته بود مهمونی...
داشتم میمردم و نمیدونستم دردمو به کی بگم که یکی از رفقا زنگ زد.تا جواب تلفن رو دادم بغضم ترکید و خواستم کمی ناز کنمو اونم نازمو بکشه که شروع کرد داد زدن که وا یعنی چی چرا حرف نمیزنی اعصابتو ندارم .بهش میگم نمیفهمی حالم بده دارم گریه میکنم کمی دلداریم بده.برگشته میگه من بلد نیستم کسی رو دلداری بده نمیدونم چی باید بگم خدافظ...
واقعا اگه حنا نبود من همون دیشب مرده بودم.در ضمن ای مسبب این حال و احوال امیدوارم یه روزی جامون عوض بشه و ببینمت تو این حالت.